
دخترک در حالی که کتابی در دست داشت و پشت پنجره نشسته بود، چشمش به درخت جلوی پنجره افتاد. نگاهی به کتاب کرد و نگاهی به درخت؛ سپس گفت: ای درخت زیبا! تو را به اندازه تمام کتاب های دنیا دوست دارم....
ادامه مطلب
زمستان 88 بود، هوا سرد بود و برای گرم شدن نیاز به پوشش بیشتر بود، اما هر چه لباسها را بیشتر می کردم، فقط جسمم از سرما رها می شد و با دیدن بدن مادرم به روی تخت، وجودم همچنان سر و یخ بود. یک ماهی بود که از وجود توده بزرگی در قسمت مثانه با خبر شده بودیم که دیگر روده و رحم را نیز به شدت درگیر کرده بود. بیست و چند سال بیشتر نداشتم و تحمل شنیدن جوابهای ناامید کننده دکترها برایم سخت بود. یکی می گفت: کاری نمی شود کرد. دیگری می گفت: باید اعضای خانواده امضا دهند تا عمل کنیم؛ و دیگری می گفت: با عمل اذیتش نکنید. ولی هیچکدام نمی دانستند او که در موردش اینگونه صحبت می کنند، ...
ادامه مطلب
در حیرتم که با زبان با تو چه می گویم که در دل، مخالف آنم.در حیرتم که به ظاهر دنبال تو میگردم ولی در باطن، گمشده های مادی و بی ارزشی دارم.در حیرتم که مهر منتظر به خود زده ام ولی در جستجوی یار غائب نیستم.در حیرتم که اسم خود را شیعه گذاشته ام ولی در عمل و رفتار حتی محب هم نیستم.در حیرتم که شب و روزم بدون تو میگذرد و من زنده ام.در حیرتم که امام مهربانی چون تو دارم ولی نبودنش آزارم نمی دهد و برای وصالش کاری نمیکنم.و هنوز در حیرتم ........
ادامه مطلب