خرید بک لینک

دخترکم چشمانت را ببند و با آرامش بخواب.

صفحه اول کتاب را باز کردم: پینه دوز مهربون مریض شد و پول نداشت؛ بنده خدا داشت میمرد...

نه دخترم اشتباه شد، یه داستان دیگه:

قورباغه بیچاره، هول شد و سُر خورده بود........افتاده با سَر تو چاه، خیلی سریع مرده بود

نه!!! صفحه بعد:

لغزیده پای مورچه، یه شیرجه زد توی جوب......نزدیک بوده طفلکی سکته کنه بمیره

اصلا صفحه بعد؛ قصه آقا سگه هست که دوست داری:

حق داری استخونی ..... واق واق بکن بمیری

نه دخترک قشنگم، گاهی کتاب لازم نیست. من که به سن تو بودم مادرم برایم می خواند:

جوجه جوجه طلائی ... نوکت سرخ و حنائی

تخم خود را شکستی ... چگونه بیرون جستی ...

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان های کوتاه,داستان فیلم فروشنده,داستان به انگلیسی,داستان های عاشقانه,داستان خیانت,داستان بد,داستان کوتاه عاشقانه, نویسنده: کیان شمس تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 3:29

صفحه بندی