
مولای من! می دانم که مدتهاست لبهای مبارکت لبخند را به خود ندیده اند؛ حق داری آقا جان! در این دوران پر از ظلم و خفقان، در شرایطی که بسیاری از مردم برای رسیدن به وضعیت مطلوب، حتی از دین خود نیز می گدرند، حق داری که لبخندی بر لب نیاوری. می دانم دلتان پر درد است و پر غصه، ولی آقای من! ما بعد از خدا امیدمان به شماست. لبخندتان را نثار ما کنید، لبخندی بزنید تا انوار آن بر بدنهای سرد ما، گرما ببخشد. دست پر محبت خود را بر سر ما بکشید تا دلگرممان کند. می دانم ما هم خیلی وقت ها به دردها و غصه هایتان افزوده ایم ولی چه کنیم؟ دلمان را به پدری بزرگ چون شما خوش کرده ایم که هم...
ادامه مطلب