
آقای من! دلم چون آسمانی ابری و طوفانی گرفته و پرتلاطم است.گرفته است؛ چون حضورت را با ظهورت یکی میدانم که اگر چنین نبود، در محفل گناه حاضر نمیشدم چرا که میدانستم در همه جا حضور داری و گناهانم، ظهورت را به تأخیر می اندازد.افسوس! صد افسوس که غیبتت را با غیبت و گناه، طولانی تر کردم.شرمنده ام که در زبان؛ برای آمدنت دعا میکنم ولی در عمل؛ نیامدنت را رقم می زنم.آقای من! در ظاهر، منتظرت هستم و بی تاب ولی در باطن، تشویش و اضطراری از نبودت احساس نمیکنم.پدر مهربانم! با تمام روسیاهی و بدی هایم، دوستت دارم و تنها پناهگاه امن زمان میدانمت.وقتی داستان یوسف نبی را میخوان...
ادامه مطلب