
دخترکم چشمانت را ببند و با آرامش بخواب. صفحه اول کتاب را باز کردم: پینه دوز مهربون مریض شد و پول نداشت؛ بنده خدا داشت میمرد... نه دخترم اشتباه شد، یه داستان دیگه: قورباغه بیچاره، هول شد و سُر خورده بود........افتاده با سَر تو چاه، خیلی سریع مرده بود نه!!! صفحه بعد: لغزیده پای مورچه، یه شیرجه زد توی جوب......نزدیک بوده طفلکی سکته کنه بمیره اصلا صفحه بعد؛ قصه آقا سگه هست که دوست داری: حق داری استخونی ..... واق واق بکن بمیری نه دخترک قشنگم، گاهی کتاب لازم نیست. من که به سن تو بودم مادرم برایم می خواند: جوجه جوجه طلائی ... نوکت سرخ و حنائی تخم خود را شکستی ... چگونه بیر...
ادامه مطلب
بسمه تعالياي محبوب دلها،مولاي من حضور گرمتان را دركنارم احساس ميكنم،چه بسيار كه در كشاكش زندگي سخت دوران غيبتتان،ناتوان و حيران انبوهي از سئوالات بي جواب ، بلكه نه!حتي با بودن جواب اما قاصر از بيان در قلبم و ذهنم و حتي چون بغضي در گلويم انباشته است؛و چنان با خود در گيرم و دنبال دليل و برهان كه فرزندان دلبندم را در اين هياهوي سر در گمي مجاب كنم.اما سخت است،چرا كه در اين وادي منش ومرام شما چنان با سلايق و منافع كساني به ظاهر از شما اما به واقع دور از شما آميخته كه توانم را براي إثبات كم رنگ مي نمايد.چه مهربان مولايي هستيد كه در اين بيچارگي به ياد ياري شما...
ادامه مطلب