
دخترکم چشمانت را ببند و با آرامش بخواب. صفحه اول کتاب را باز کردم: پینه دوز مهربون مریض شد و پول نداشت؛ بنده خدا داشت میمرد... نه دخترم اشتباه شد، یه داستان دیگه: قورباغه بیچاره، هول شد و سُر خورده بود........افتاده با سَر تو چاه، خیلی سریع مرده بود نه!!! صفحه بعد: لغزیده پای مورچه، یه شیرجه زد توی جوب......نزدیک بوده طفلکی سکته کنه بمیره اصلا صفحه بعد؛ قصه آقا سگه هست که دوست داری: حق داری استخونی ..... واق واق بکن بمیری نه دخترک قشنگم، گاهی کتاب لازم نیست. من که به سن تو بودم مادرم برایم می خواند: جوجه جوجه طلائی ... نوکت سرخ و حنائی تخم خود را شکستی ... چگونه بیر...
ادامه مطلب