
زمستان 88 بود، هوا سرد بود و برای گرم شدن نیاز به پوشش بیشتر بود، اما هر چه لباسها را بیشتر می کردم، فقط جسمم از سرما رها می شد و با دیدن بدن مادرم به روی تخت، وجودم همچنان سر و یخ بود. یک ماهی بود که از وجود توده بزرگی در قسمت مثانه با خبر شده بودیم که دیگر روده و رحم را نیز به شدت درگیر کرده بود. بیست و چند سال بیشتر نداشتم و تحمل شنیدن جوابهای ناامید کننده دکترها برایم سخت بود. یکی می گفت: کاری نمی شود کرد. دیگری می گفت: باید اعضای خانواده امضا دهند تا عمل کنیم؛ و دیگری می گفت: با عمل اذیتش نکنید. ولی هیچکدام نمی دانستند او که در موردش اینگونه صحبت می کنند، ...
ادامه مطلب